هنرمندان ایرانی كه با هم ازدواج كرده‎اند    عکس نازنین بیاتی           

دسته بندی
تبلیغات
خیریه همت

تبلیغات

 


دریچه

داستان فوق العاده جالب و خنده داره توصیه می کنم از دست ندین

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، …

یک لحظه چشم در چشم میشویم ، دوست دارم بپرسم : ایا هرگز برای خودت زندگی کرده ای

شما زیاد بر من صلوات می­فرستی و آن وقت لبان مرا بوسیدند.
و از آن وقت است که دهان من بوی خوش می­دهد

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد

این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به

هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟!!

اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی

شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و “بسم الله” را بی ارزش جلوه دهد.

مادر عید بود ؛ حالا که فکر میکنم ؛ می بینم مادر خود خود عید بود …. شاید اصلا عمو نوروز هرسال فرصت نمیکرد به کوچه ما بیاید ؛ شاید این مادر بود که

همه شما در بانک، حرکت نکنید. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند. این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد،

یکی بود ، یکی نبود . پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمرچین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به […]

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که

رسانه ۷ –داستان کوتاه آموزنده (بیسکوئیت های سوخته مادرم),بیسکوئیت های سوخته مادرم و عکس العمل پدر,بیسکوئیت های سوخته مادرم,کم و کاستی زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و […]

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست […]

رسانه ۷ –در زمان های دور مرد ثروتمندی زندگی می کرد که ثروتش را از راه تجارت و بازرگانی در طی سال ها اندوخته بود. ثروتش به ده هزار هزار سکۀ طلا رسیده بود. از قضای روزگار این مرد روزی سخت بیمار شد و به بستر افتاد. او که مرگ خودش را نزدیک می دید، […]

رسانه ۷ –یک سال رئیس بخارا به حج رفت. چون به نزدیک عرفات رسید، درویشی پیش او آمد با پای برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئیس بخارا گفت: «آیا روز قیامت جزای من مثل جزای تو باشد؟» رئیس جواب داد: «حاشا که خدای عزوجل من را چون جزای تو دهد، زیرا که […]

رسانه ۷ –داستان کوتاه معجون آرامش کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند. آنان دیدن بزرگمهر قوی و شادمان است و از او سوال پرشیدند که چرا در این حال […]

رسانه ۷ –داستان از حرف تا عمل در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص) طفلى بسیار خرما مى خورد . هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد فایده نداشت . مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر (ص) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند. وقتى او را به حضور پیغمبر […]

رسانه ۷ –داستان کوتاه ادعای خدایی / دیدار فرعون و ابلیس می گویند شیطان رانده شده ، زمانی نزد فرعون ستمکار و ظالم آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد ابلیس به او گفت : هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ […]

داستان آموزنده “پسران هنرمند” سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند. زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر […]

داستان واقعی و زیبای “دعای مادر” داستان واقعی وخیلی زیبایی که در پاکستان اتفاق افتاده : پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت . بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع […]

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم […]

در مزرعه ای کوچک اردک کوچولویی از تخم بیرون اومد اون مادرشو گم کرد….

ﺍﮔﺮ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﯽ، ﺩﺭﮐﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ؛ ﺍﮔﺮ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ، ﺩﺭﮐﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ؛ ﺍﮔﺮ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ، ﺩﺭﮐﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ، ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﻧﻮﺑﺖ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﮐﻢ ﮐﻨﯽ ! منبع:http://smsbaz.org

dont_leave_me_alone–smsbaz آدم‌ هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند : یک گروه آنهایی که بر می گردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌ های سابق هستند و نه ما … گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌ گردند چه آنهایی که نمی‌ خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند … گروه […]

Father–Son-smsbaz پدرانه ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺏﺭﯾﺰﻡ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ ! ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ ! […]

داستان پندآموز تعبیر خواب مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید.به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا […]

۹۳ داستان زیبای بال هایت را کجا جا گذاشتی پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما […]

تبلیغات
جدیدترین مطالب
تازه های آموزش
عکس|جدید
تازه های آشپزی
تازه های خبر
تازه های بازار
تازه های روانشناسی
تازه های سرگرمی
جدیدترین اس ام اس و پیامک
تازه های سلامت
تازه های علمی
مدل و مد لباس|جدید
کامپیوتر و اینترنت|جدید
کودکان و والدین|جدید
گردشگری+جدید
جدیدترین مطالب